|
ريشه هاي خاطره
ريشههاي خاطره،ميوههايآرزو...اين درخت زندگيست... |
|
|
|
سلام سلام بر همگی!
این اولین آپ من یعنی بانوی صورتیه! خب همون طور همه می دونید امروز روز معلم بود و من این روز رو به تمام معلم ها به ویژه مامانی عزیز خودم تبریک می گم!
دیگر حرفی برای گفتن ندارم! ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
یکشنبه 12 اردیبهشت1389ساعت 20:52 توسط |
|
|
|
|
یا مقلب القلوب والابصار
یا مدبر اللیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال ..... ![]() عيد شما مبارك! دعا ميكنم اين سال كه گذشت، خاطرات خوب ماندهباشند و بس...
بوی باران
بوی سبزه بوی خاک
*** عطر نرگس رقص باد
*** ای دل من گرچه در این
روزگار
*** گر نکوبی شیشه غم
را به سنگ (فریدون مشیری)
نوروز، از زبان دكتر شريعتي: آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند . مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. نوروز، رسالت بزرگ خویش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و در آمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و عظیم تر از همه پیوند دادن نسل های متوالی این قوم که بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منارها بند بندش را از هم می گسسته است و نیز پیمان یگانگی بستن میان همه دل های خویشاوندی که دیوار عبوس و بیگانه دوران ها در میانه شان حایل می گشته و دره عمیق فراموشی میانشان جدایی می افکنده است. و ما در این لحظه در این نخستین لحظات آغاز آفرینش نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز بر می افروزیم و درعمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگ هایمان می دود و روح آنان در دل هایمان می زند شرکت می کنیم و بدین گونه، بودن خویش، را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه برانداز زمان ها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم. ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
شنبه 29 اسفند1388ساعت 21:2 توسط محيا |
|
|
|
|
گلوي مرغ سحر را بريدهاند و هنوز در اين شط شفق آواز سرخ او جاريست ...
شهادت مظلومانه امام حسين و حضرت عباس را تسليت ميگوييم.
ميخواستم در عاشورا بنويسم، اما شايد فردا اينترنتي در كار نباشد! هرچند امروز هم بي مناسبت نيست؛ امروز تاسوعاست... اگر دلتان لرزيد، هيچكس را فراموش نكنيد.
ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
شنبه 5 دی1388ساعت 17:23 توسط |
|
|
|
|
سلام عرض ميكنم به همه دوستاي خوبم!
اميدوارم كه سالم و شاد باشيد ! دوستان ، من قصد دارم يه فايل پاورپوينت ديگه درست كنم كه براي همه هم قابل دانلود باشه و ضمناً تي اون ۴ خاطره جالب از پارسال ، بازسازي بشه . اون پاورپوينت قيبيه هم توشه، فقط از يه زاويه ديگه!!! با اين حساب ميمونه ۳ تا خاطره . حالا درخواست من از شما سومي هاي پارسال(الف و ب): اين پاورپوينت قراره يه بخشي داشته باشه به اسم حرفاي درگوشي ما! براي اون بخش هرچقدر دوست داريد راجع به پارسال و جنبههاي مختلفش بنويسيد و در نظرات به صورت خصوصي ارسال كنيد! و درخواست من از سومي هاي پارسال(فقط الف): لطفاً ۳ تا خاطره ديگه براي بازسازي پيشنهاد بديد ! من بهتريناشو با احترام به همتون انتخاب ميكنم !
از همگي* ممنون! ----------------------------------------------------------------- *نويسنگان محترم ريشههاي خاطره و ويژه اونايي كه اصلاً آپ نكرديد ؛ بابا ديگه اين يه كارو انجام بديد! اينقدر هم خرنزنيد بيزحمت! راستي يه چيز ديگه: مسافرانو كه دارن جمع ميكنن، حالا از اين به بعد ما بايد هنگام خرزني چي نگاه كنيم؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!(معماي سخت سال بودا! جواب بديد لطفاً)
ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
شنبه 21 آذر1388ساعت 18:21 توسط محيا |
|
|
|
|
سلام عرض ميكنم خدمت همه دوستان!
اميدوارم حال همگي خوب باشه ! براتون يه گاهنامه آماده كردم كه به دليل عكسهاش، فقط مخصوص بچههاي خودمونه ! اما در شمارههاي بعد، بخش هاي متنوع تري خواهيم داشت و براي همه هم قابل دانلود خواهد بود! حالا خانما! برين توي ادامه مطلب و اسم كوچيك معلم هنر اول و دوم راهنماييمونو به عنوان رمز، به فارسي وار كنيد! از همتون خواهش ميكنم دانلودش كنيد، حجمش خيلي كم نيست ولي بابا شما اين همه آهنگ و... دانلود ميكنيد، اينم روش!!!!!!!!
ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 13:49 توسط محيا |
|
|
|
|
سلام بچه ها !
خوبين ! يادتونه اون پست عكسها مشكل داشت ؟ حالا مشكلاش رفع شده ! براي ديدن عكسها كليك كنيد! فقط دوتاشونو نتونستم آپلود كنم كه شايد بعداً بذارمشون! پسورد هم كه يادتونه ؟! شماره سه رقمي پلاك مستر غروي ... فعلاً!!!!!!!!!
ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
دوشنبه 25 آبان1388ساعت 18:56 توسط معصومه |
|
|
|
|
سلام دوستان !
امروز با بخش آخر خاطره در خدمتتونم و البته با فايلي كه قولشو داده بودم . اين بخش طولاني ترين بخشه اما فكر ميكنم خسته كننده نباشه ؛ به هر حال اگر بود ببخشيد ! و اما در مورد فايل ضميمه ؛ اين فايل به ۲ صورت قرار داده شده : براي كامپيوتر و سي دي و فايل پاور پوينت . اولي همين جوري دانلود ميشه ، اما فايل پاورپوينت كه حجمش طبيعتاً خيلي كم تره ، كسايي كه ميخوان دانلودش كنن به ادامه مطلب برن و اسم معلمي كه اين خاطره مربوط به اونه رو به فارسي به عنوان رمز وارد كنن(دقت داشته باشين كه در اين يه مورد بر خلاف هميشه كه خيلي راجع به معلما با ادب و احترام حرف ميزنين ، فقط نام فاميلي رو بدون كلماتي مانند :خانوم ، الهي قربونش برم ، جيگر و... وارد كنيد). پيشاپيش از همكاري شما سپاسگزارم ! اين هم بخش آخر خاطره : --------------------------------------------------------------------------------------------------------------- آن روز بهياد ماندني گذشت و از آنروز به بعد ، هر هفته روزهاي بهياد ماندني ديگري را تجربه ميكرديم. هفته بعد ، چهارشنبه بعدازظهر ، اولين برخورد ما با خانم معلم پس از آن دعواي فراموش نشدني بود.قبل از آمدن او به كلاس ما به شوخي (همان به مسخره خودمان!)به هم ميگفتيم :«روز موعود رسيد !» يا «واي!الآن ميخواد پدرمونو در بياره!» و خيلي چيزهاي ديگر كه به دليل فراوانيشان درست يادم نيست . روز كه نه ! اما ساعت موعود فرارسيد و او با يك قيافه جدي وارد كلاس شد . وقتي كه به احترامش بلند شديم، نيم نگاهي به ما انداخت و با بدخلقي گفت :«بفرماييد!» ما خندهمان گرفته بود از اين قيافهاي كه هرگز نديده بوديم ! فكر ميكنم خودش هم خندهاش گرفته بود ، اما بايد نخنديدن را يادميگرفت .ميخواست درس بپرسد و تمرين حل كند ؛ -«شايسته ، مهسا ، محيا ، يك نفر ديگر كه درست يادم نيست.» محيا وقتي كه نشست دستش را به هانيه داد و گفت :«ببين دستم چه يخ كرده !» -«آره!!!» آن روز براي ما آغاز يك دوره جديد و خاطرهانگيز بود ، دورهاي كه با وجود تمام سختي ها و خشكياش بسيار جذاب تر از دوران پرخنده گذشته بود ؛ چون پيش از اين ما گاهي به توهينها ميخنديديم و گاهي هم به چيزهايي كه دوستشان نداشتيم ؛ اما پس از ماجراي دعوا، ما به هرچه كه ميخواستيم ميخنديديم . هر چند كه اولين جلسه ما واقعاً جرأت خنديدن نداشتيم. آن روز گذشت و ما تا هفته بعد تعريف همان روز را ميكرديم ، يعني غيبتش را ميكرديم(كه اميدواريم حلالمان كرده باشد!). هفته بعد منتظر بوديم تا دوباره با همان اخم وارد كلاس شود ؛ اما او نيامد ! هفته بعد ، دوشنبه (ما دوشنبه ها دعا داشتيم و معلم قرآنمان كه هيچگاه نشنيدهام كسي از او دلگير باشد دعا را ميخواند.)معلم قرآنمان بعد از دعا گفت :«براي سلامتي خواهر عزيزمان هم دعا كنيد!» ما همگي(به غير از كساني كه خبر داشتند)فكر كرديم منظورشان يكي از بچههاست(لطفاً شما براي او هم دعا كنيد!)اما وقتي كه به كلاس رفتيم ، تازه فهميديم كه خواهر عزيز همان معلم عربي عصباني ماست! بچهها از حالش ميپرسيدند ، معلم حرفه گفت :«نه ، خيلي هم بد نيست ! تويccuبوده!» بعداً فهميديم كسي يا كساني هم بودهاند كه نامردي كرده بودند و ما خبر نداده بودند،و تازه بيمارستان هم رفته بودند ! بخش دعوا را كه گفتيم ، اما بخش دعا تازهاز اينجا شروع ميشود! ايشان را دعا ميكرديم ، خيلي زياد! خودم از چندتا از بچهها شنيدم كه براي سلامتياش نماز خوانده اند. آن هفته و ۴شنبهاش هم گذشت و او به مدرسه نيامد . هفته بعد ، دوشنبه بچههاس آن كلاس كه فكر ميكردند او به مدرسه ميآيد ، يك دسته گل خريده بودند و صبح به مدرسه آورده بودند . بين دعا ، شهرزاد طبقه پايين كاري داشت . وقتي كه برگشت و كنارم نشست ، ديدم گريه ميكند. گفتم : « شهزاد ! چيه ؟ چت شده؟ چرا داري گريه ميكني ؟!» شهرزاد در ميان اشكهايش به من گفت :«رفتم پايين ، از دم در كلاس اونا رد شدم ، گلي كه براش آوردن اونجا بود ، دلم خيلي براش تنگ شده !» اين حس شهرزاد برايم هم شيرين بود ، هم عجيب . عجيب بود به اين خاطر كه شهرزاد از بچههاي خيلي ساكت كلاس بود و هرچند مثل اكثر بچهها او را دوست داشت ، ولي خيلي هم كلاسش علاقهمند نبود. اما برايم خيلي هم شيرين بود ؛ چون هميشه فكر ميكردم اين مدرسه و رقابتها و ويژگيهايش ما را سنگدل و كينهاي كرده ، اما اين اتفاق حداقل خوبياش اين بود كه به من نشان داد ممكن است ما به دلايلي بعضي نكات را فراموش كرده باشيم ، اما يك تلنگر لازم است تا همه فراموششدههاي زيباي زندگي را به ياد آوريم . از اين جا به بعد بود كه من برخلاف هرسال دعا ميكردم تا سال سوم طولاني شده و هرگز به پايان نرسد . كجاي داستان بوديم ؟! آنجا كه شهرزاد گريه ميكرد . بچههاي آن كلاس كه ديدند او نميآيد به دفتر گفتند كه ما گل خريدهايم و ميخواهيم حتماً امروز به عيادت ايشان برويم . خانم اخوان ميگفت كه اول قرار بوده چند نفر را به نمايندگي از طرف بقيه بفرستند اما ديدهاند همه دوست دارند بروند ، پس قرار شد همگي با هم برويم !!! ميني بوس آمد ! ۲۵ نفر كلاس سوم ب اول رفتند و حدوداً ۴۰ دقيقه بعد از آنها ما رفتيم . وقتي كه رفتيم ، باران ميباريد ، هيچ لباسي روي مانتو نپوشيده بودم . وقتي كه رسيديم آن ها تازه داشتند از خانه بيرون ميآمدند يكي ميگفت :«خيلي حالش بده !» و حتي درست يادم است كه يك نفر به من گفت :«ببينيش سكته زدي !» بالاخره داخل خانه شديم ، از راهپله باريكي بالا رفتيم . تمام راهپله پر از لباسهاي سرمهاي و مقنعههاي آبي ما شده بود ! دم در كه رسيديم خواهرش آنجا ايستاده بود . آنقدر شكل خودش بود كه باورتان نميشود اگر بگويم فكر كردم خودش است ! خصوصاً كه بوي عطرش همه جا پيچيده بود ! حتي توي دلم گفتم :«مسخره كردن ! اين كه حالش خوبه ! اينا هي چرت و پرت ميگن !»توي اتاق كه رفتيم دور و بر را نگاه ميكردم تا مطمئن شوم كه اشتباه نكرده ام ! اما مطمئن شدم كه اشتباه كردهام ! ديدمش ! چند دقيقه نشستن ، آنقدر خستهاش كرده بود كه بعد از رفتن گروه اول ، بلافاصله دراز كشيده بود . و بعد از نشستن ما دوباره بلند شد . با آن كه قبل از ديدنش چند جملهاي از بچهها شنيده بودم ، اما بازهم ديدن اين وضعيت بسيار غير منتظره و غافلگير كننده بود . نشستيم ! معمولاً همه از ديدن يك فرد بيمار ناراحت ميشوند اما اگر اين فرد بيمار معلمي باشد كه شما هرگز لبانش را بدون خنده (البته تا قبل از دعوا!)، قامش را خميده و صدايش را لرزان نديده و نشنيده باشيد و امروز ببينيد كه او به سختي كلمهاي حرف ميزند يا دستش را از روي قلبش برنميدارد و نفس كشيدن هم برايش دشوار شده ، بي شك اين ناراحتي شما نه دو چندان ، كه صد چندان خواهد شد . خانم خاندل(معاون پرورشي) گفت :«بچهها دو ، سه نفرتون بلند شين كمك خواهرشون كنيد ميخوان پذيرايي كنن!» هانيه(نه اين هانيه)، يكي ، دو نفر ديگر و حتي آيسا(!) براي كمك كردن بلند شدند . فكر ميكنيم هيچ چيز بر نداشتيم ، شايد هم فقط شيريني يا يك ميوه ، اما مطمئنم كه هيچ كس چيزي نخورد . ميگفت كه ۵ شنبه (يعني ۵شنبه هفته بعد از دعوا)بچههاي تربيت(!)جشني ترتيب داده بودند ؛ با اين كه حالش خيلي مساعد نبوده ، اما به مدرسه رفته است . آنجا حالش بد شده ، سرش را روي ميز گذاشته اما بعد فكر كرده ممكن است بچهها بترسند و از مدرسه خارج شده . خواهرش ميگفت :«اومدم دكمه هاي مانتوشو باز كنم يه دفعه افتاد ! نصفه عمر شديم!» قدسيه جلوي بخاري نشسته بود ، داشت ميسوخت ! مرتب جلو ميآمد اما بازهم كتفش داغ ميشد ! خوب يادم است كه دستانم ميلرزيدند ! خانم معلم به سختي گفت :«بخورين ! مگه روزهاين ؟!» ما هم به سختي توي دلمان گفتيم :«ممنون!» وقتي كه از خانه بيرون آمديم ، تينا و حانيه پايين ، دم در ايستاده بودند و ميخواستند بروند بالا . چون كلاس ما دسته گل آماده نداشت ، ما آن دو را فرستاده بوديم تا گل بخرند و آن ها تازه رسيده بودند . البته به خاطر اين كه آن دو نفر تنها و مدت بيشتري در خانه معلممان نشسته بودند و عيادت كردن آنها بيشتر طول كشيده بود ، بحثهايي پيش آمد و اعتراضاتي هم شد اما چون يك بحث فرعي بود ، بعد از گذشت چند روز و با توضيحات و صحبتهاي خانم اخوان حل شد . اما تا چند وقت گاهي بچههاي اول و دوم ميآمدن و به آيسا و نسترن ميگفتند :«قاتل!!!» دو هفته بعد -فكر ميكنم- او براي نخستين بار پس از بيماري به مدرسه آمد . يكي دو بار توي راهرو ديدمش . حالش واقعاً بد بود . آنروزها مرتب فكر ميكردم كه او ديگر هرگز مثل قبل نخواهد شد . علاوه بر اين در كنار ناراحتي و محبتي كه نسبت به او و سلامتياش پيدا كرده بودم ، خودخواه هم شده بودم ؛ به شكلي كه هربار صحبت او و حال بدش و بيماري و برگشتنش به مدرسه پيش ميآمد ، يكي از حرف هاي من اين بود :«حالا خدا به فرياد برسه ! لابد از اين به بعد ديگه لغت درس نميده بايد هلاك بشيم تا اونا رو ياد بگيريم !» واقعاً از اين حرف خودم متأسفم ! البته اين تأسف حالا، يعني وقتي در من پيدا شده كه ارزشش را درك ميكنم ! او چند هفته طول كشيد تا سر كلاس ما بيايد ، چون ما بعدازظهر عربي داشتيم و او به دليل بيماري تا ساعت ۳ در مدرسه ماندن برايش سخت بود . وقتي بالاخره به كلاس ما آمد ، حالش خوب شده بود . جالب اين كه ۴ شنبه قبل خيلي بدحال بود ولي دوشنبه واقعاً از اين رو به آن رو شده بود . نميدانم اين حرف چقدر درست است اما من هنوز هم فكر ميكنم كه دعاي يك نفر (يا چندنفر) كارگر شده بود . چون چند هفته گذشته بود و لااقل از نظر ظاهري تغيير چنداني در او ايجاد نشده بود ، اما از چهارشنبه تا دوشنبه ، يعني حتي در كمتر از يك هفته او آن قدر عوض شده بود . نميدانم كسي كه دعايش مستجاب شد كه بود ، اما هركه بود مطمئنم هم او را دوست داشت و هم خالصانه و صادقانه سلامتياش را از خداوند خواسته بود . وقتي كه آمد مثل قبل بود . همه چيز را درس ميداد ، حتي طرز ساخت فعل امر را هم كه به پريا گفته بود روي تابلوي كلاس ما هم بنويسد دوباره درس داد ؛ حتي لغت ها را ! و با تكرار اين لغت ها ، پس از هفته ها ، دوباره صداي هماهنگ ما براي اولين بار در مدرسه پيچيد . اما بدون هيچ صداي خندهاي !او ديگر از گچهاي خوشرنگش خيلي كم استفاده ميكرد . شايد اين كار او براي ما دردناك تر بداخلاقيهايش بود . ترم اول كه تمام شد، به رسم هرساله مدرسه ، برنامه دوكلاس با هم عوض شد . يعني ما ساعت اول دوشنبه عربي داشتيم و آن ها بعدازظهر چهارشنبه . يك روز صبح، اواسط كلاس ، بچههاي آن كلاس مسابقه احكامشان را داده بودند و در راهرو ميچرخيدند . يكباره صداي يكي از آنها آمد كه ميگفت :«خانوم ... ! كيفشو نگاه كنين ! كفشاشو ! » توانايي ما در بررسي ظاهر و باطن معلمان به قدري زياد بود كه او ميتوانست از سوراخ كليد ، همه اين مناظر را با هم توصيف كند ! ما يكباره زديم زير خنده ! البته اينطور نبود كه يكصدا بخنديم ، چون واقعاً ميترسيديم ولي تا چند دقيقه ، هر چند لحظه يكبار ، صداي انفجار از يكي از گوشههاي كلاس به گوش ميرسيد و باعث رخ دادن انفجار هاي بيشتري ميشد ! چقدر من اين انفجارها را دوست داشتم و دارم !!! يك اتفاق مهم ديگر، ادغام دوكلاس بود . يك بار صبح دوشنبه ، يعي وقتي كه ما عربي داشتيم ، يك نفر را آورده بودند كه برايمان سخنراني كند. ساعت عربي ما گرفته شد و ما هم هفته بعد ، دوشنبه تست هماهنگ داشتيم . درسمان هم كامل نشده بود . بعد از ظهر ، قبل از اين كه كلاس هنرمان شروع شود ، خانم اخوان آمد سر كلاس و گفت كه خانم ... گفته چون بچهها درسشان عقب است و تست هم داريم ،اگر راضي هستند ، قبل از اين كه سر كلاس اول ها برود ، يك تك زنگ سر كلاس ما بيايد . خانم اخوان اضافه كرد كه ايشان گفتهاند اگر بچهها ميخواهند ، خودشان بيايند و بگويند . بعد هم قرار شد يك رأي گيري انجام شود . ده نفر موافق عربي بودند و ۱۴ نفر ميخواستند كلاس هنر كامل باشد . خانم اخوان گفت ۱۰ نفر موافق بيرون بروند تا كلاسي جدا برايشان تشكيل شود . اما همين كه ما خواستيم وسايلمان را جمع كنيم ، ديديم همه رفتهاند ! خانم اخوان همه را داخل به داخل كلاس بازگردند و گفت : «ببينيد بچه ها ! ديدين ؟ من فقط ميخواستم به خودتون نشان بدم . وقتي ميگيم كي ميخواد عربي داشته باشه ، ده تا دست مياد بالا ولي وقتي ميگيم اون ۱۰ نفر برن بيرون ، همه باهاشون ميرن ! حالا هم بشينيد سر جاهاتون تا معلم هنرتون بياد .»تنها فرصت ما براي جبران عقبافتادگي درسمان ، ۴ شنبه بود . تينا و يكي دو نفر ديگر سراغ خانم معلم رفتند تا اجازه دهد كه ما هم سر كلاس بعدازظهرش آماده شويم . اما او گفته بود فقط آن ۱۰ نفر بيايند . بقيه بچهها با معلم قرآنمام صحبت كردند و با وساطت ايشان كه از دوستان نزديك معلم عربي بودند ، قرار شد دو كلاس با هم ادغام شوند . هرچند كه ما درسمان را يادگرفتيم و سر كلاس حاضر شديم ، اما خانم معلم برخورد خيلي بدي با ما داشت و حتي حرف هايي هم به ما زد كه متأسفانه يادم نيست . بعد از آن ورز هم ما مقل پيش از آن ، فقط هرازگاهي به چيزهايي ميخنديديم . مثلاً وقتي كه قدسيه -كه از خاطره ساز ترين بچهها بود-پاي تابلو و لابه لاي درس جواب دادن شكلك درميآورد و يا نفيسه يك كلمه عربي را با لهجه همداني ، پاي تابلو ميخواند . همه آن انفجار ها ، به زور ادغام شدن ها ، گذشتند . همه آنروزهاي شاد ، آنروزهاي خوش گذشتند . آخر سال ميخواستيم از ايشان براي همه غيبتهايمان حلاليت بخواهيم و براي همه زحماتشان تشكر كنيم ، اما نتوانستيم . امسال شنبهها عربي داريم . او هم شنبهها مدرسه است . معلم ما مرد است ، او مجبورمان ميكند كه همه تمرين ها را در دفتر بنويسيم، درسمان هم خيلي سخت تر شده است . شنبهها ، ساعت آخر كه رياضي داريم ، صداي سومهاي راهنمايي را ميشنوم كه باهم و يكصدا لغتها را تكرار ميكنند ؛ فقط فرقشان باما اين است كه گاهي هم ميخندند. اما من ، خودم شبهاي شنبه لغتها را به خودم درس ميدهم ؛ ميپرسم :«هَبْ؟» -«ببخش.» -«هَبْ؟» -«ببخش.» -«ببخش؟» -«هَبْ.» -«ببخش؟» -«هَبْ.» -«هَبْ؟» -«ببخش...»
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
سه شنبه 12 آبان1388ساعت 16:27 توسط |
|
|
|
|
سلام به همگي!
بااين كه قرار بود هفته ديگه وبلاگ آپ بشه ، ولي قدسيه يه شعر گذاشت و من هم راستش دلم نيومد به مناسبت امروز هيچي نذارم ! هر سال ما از اين ميلاد ها و وفاتها زياد داريم . ولي امسال خيلي فرق ميكنه ! اين اتفاق فقط يكبار ميفته كه در تاريخ ۸/۸/۸۸ تولد امام هشتم رو جشن بگيريم . فقط يكبار !!!!!!!!!! اينم يه اس ام اس : سالها تاريخ شمسي گشت و گشت شادمان شد تا شنيد اين سرگذشت روزميلاد امام هشتم است هشت هشت جمعه هشتاد و هشت ... عيد بر شما مبارك ! ------------------------------------------------------------------- راستي ! معصومه بدونخداحافظي رفته مشهد ! ماكه تازه خبر دار شديم ولي اميدوارم براي همه ما دعا كنه !!!
ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
جمعه 8 آبان1388ساعت 10:56 توسط محيا |
|
|
|
|
سلام !
اين يه شعره كه توسط من و ۳ نفر ديگه از بچه ها اواخر سال دوم سروده شده كه به غير از من يكي از شعرا هم از نويسندگان وبلاگه ،اين شعر چندان هم به اين خاطرهاي كه بچهها گذاشتن بي ربط نيست! ☺عربي☺ عربي شير دروس ، شاه عرب الفتي داشته با اين دل من روزگار از دل من آگاه است دل روز محرم راز عربيست فجر تا سينهي آفاق شكاف دل من از عربي جدا نيافت ناشناسي كه به تاريكي شب عربي را نگاشت بر دل سنگ عربي دوستي كه همآغوش خطر عربي را آموخت از پيمبر------- آن دم صبح كه آمد به كلاس دل بچهها شد از غم آزاد آن دم صبح كه درس داد عربي دل بچهها پر شد از مهرباني
18/02/87 قدسيه،تينا،پرتو،هانيه ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 16:46 توسط قدسیه |
|
|
|
|
دوستان سلام !
اين بخش دوم همون خاطرست كه به نوعي جذاب ترين بخش اون هم محسوب ميشه . در بخش قبلي بهتون گفته بودم كه تصور يك كلاس سرد و غمگين از ناتواني قلم منه ، ولي در اين قسمت خاطره ، يك كلاس ساكت و خاموش از ضعف قلم من بوده ؛ چون اين جلسه از كلاس كه بيشتر خاطره مربوط به اون ميشه ، بسيار هيجانانگيز بود. گرچه دعوا خوب نيست (بماند كه ما ايرانيها -بي تعارف !!!-عاشق دعوا هستيم و در سريال هاي طنزمون ازش زياد استفاده ميكنيم!)ولي واقعاً اون روز جاتون خالي بود . چه بچههاي اون كلاس ، چه بقيه بچههاي مدرسه و چه همه كساني كه اصلاً ربطي به مدرسه ما ندارن . اين دعواي هيجان انگيز واقعاً آدمو به وجد ميآورد ... . اين هم بخش پرهيجان ماجرا ، بفرماييد : --------------------------------------------------------------------------------------------------------------- سال سوم شروع شد . درس اصلي ما فعل امر و نهي بود و ماضي و مضارع منفي و فعل مستقبل و جملات اسميه و فعليه . اوايل سال مثل دوسال گذشته بود . براي بعضي همانقدر دوستداشتني و براي بقيه همان اندازه نفرتانگيز . اولين جرقه اوايل آبان ماه زده شد . آيسا با حانيه (كه پشت سرشمينشست) ، صحبت ميكرد . يكبار گفت :«حانيه چيه ؟» حانيه گفت :«ببخشيد خانوم . آيسا برميگرده!» -«آيسا مريضه ! تو هم ميخواي مثه آيسا مريض شي؟!!!!» بعد از اين حرف توي كلاس فقط سكوت بود و ناراحتي. ما همگي هميشه از اين حرفهايش ناراحت ميشديم . زنگ كه خورد ، تازه توانستم درست آيسا را ببينم . هرگز فراموش نميكنم كه آن دختر سربههوا كه هميشه صداي زيرش را با شادي ميشنيديم چه قدر ناراحت و عصباني بود . من كه جاي او نبودم ، اما گمان ميكنم هر چه بود حس خيلي بد و لحظات خيلي سنگيني را پشت سر ميگذاشت. با آيسا همدردي كردم . حانيه چقدر ناراحت بود از اين حرفش ، از اين كه حرف زدن را گردن آيسا انداخته بود . حانيه به آيسا گفت :«خيلي نامردي!»و منظورش اين بود كه چرا برگشتي و حرف زدي كه چنين اتفاقي بيفتد . آيسا هم با صدايي غمگين و حالتي گرفته گفت :«من ميخواستم بگم تو نامردي !» همهي ما (تقريباًهمه ما)تا يكي دو جلسه سر كلاس مثل هميشه نبوديم . اما حانيه بيشتر ، آيسا هم كه ديگر جاي خود داشت . ۳هفته بعد-فكر ميكنم- چهارشنبه-احتمالاً ۲۲ آبان ماه- كه ما باز هم عربي داشتيم ، بحث سختي عربي و دانشگاه رفتن و ... پيش آمد . خانم معلم از سختي زبان عربي گفت كه البته براي ما كاملا ملموس بود . نسترن چند بار آمد و رفت و حرفهايي زد كه درست يادم نيست . ما ترم اول ساعت ۱ تا ۳ بعد از ظهر عربي داشتيم ، پس كاملاً طبيعي بود كه خسته و خواب آلود باشيم. قدسيه با همان شيريني مخصوصش مترباً تكرار ميكرد كه :«خانوم ما ديگه داريم ميريم به سوي حق تعالي!»خانم معلم صفت فاعلي را تازه درس داده بود . روي تابلو نوشت : فَتَحَ و به قدسيه گفت «از ريشه فَتَحَ صفت فاعلي بساز .» قدسيه :« فَاتِحُ،فَاتِحَان-فَاتِحَیْن،فَاتِحُون،فَاتِحین-فَاتِحَۃ ...» به «فَاتِحَۃ» كه رسيد خانم معلم به همان طرز هميشگي گفت :«قدسيه ! اينجا عمل خير صورت ميگيره!!!» شايد اين شوخي كمي يا شايد هم بيشتر از كمي به نظرتان بد و توهين آميز باشد ، ولي ما بعد از گذشت بيش از ۲ سال واقعاً به اين شوخي هاي بد عادت كرده بوديم . از طرفي گاهي هم بچهها شوخيهاي بدتري ميكردند ؛ مثلاً يكبار نسترن پاي تابلو ، وسط درس جواب دادن ، بلند گفت :«من نميدونم شما چه علاقه وافري به پسرا دارين !!!» خانم معلم فقط يه لبخند تلخ زد و ما از اين همه صراحت خشكمان زده و راستش خندهمان گرفته بود . در اين بعد از ظهرهاي كسل كننده -به ويژه كه بوي غذاي بچهها به نحو خفهكنندهاي توي كلاس ميپيچيد و عطر غذاهاي مختلف در هم ميرفت-اوايل تنها اين شوخيهاي بد و خوب و اين خندهها بود كه به زور چشمانمان را باز نگه ميداشت . اما آن روز اتفاقي افتاد كه تا آخر سال ۲ چشم باز هم قرض ميگرفتيم تا مبادا يك لحظه را هم از كلاسي كه حالا جذابتر شده بود ، از دست دهيم . كمي گذشت و خانم معلم دوباره به رخ كشيدن را شروع كرد . (ايشان هميشه عادت داشتند كه يا دانش آموزان علامه و سوم هاي پارسال و يا مخصوصاً بچههاي تربيت را به رخمان ميكشيدند، البته ما پس از گفت و گو با بچههاي تربيت به اين نتيجه رسيديم كه اصلاً رابطه خوبي با آنها نداشته اند.)اين بارهم نوبت سوم هاي پارسال بود . كمي به رخ كشيدن آن ها ، كمي از سختي فراوان عربي گفتن ، كمي از سوم هاي پارسال و ... آيسا گفت : «ماكه نميخوايم بريم دانشگاه معلم عربي بشيم !» خانم معلم كه از اول ساعت دنبال بهانه ميگشت گفت : «حالا ببين تو اصلاً دانشگاه قبول ميشي (!)بعد !!!!!!!!!! »ما سر كلاس دقيقا چرت ميزديم-آن هم با چشم باز- و حالا اين حرف مثل يك جيغ بنفش چرت مان را پاره كرده بود و شگفت زده شده بوديم . حس عجيبي بود : يك بعد از ظهر پاييزي ، خوابآلود ، خندهمان گرفته بود اما ناراحت بوديم. جيغ بنفش دوم هم زود كشيده شد : «از اين به بعد كسايي كه خسته ميشن نيان سر كلاس!» جيغ كه هيچ ! اين حرف مثل يك سطل آب يخ روي سرمان ريخته شد ؛ ما همگي خسته و خوابالود بوديم و اكثراً اين خستگي را ابراز كرده بوديم . همه ما براي چند ثانيه مطمئن شدهبوديم كه مخاطب حرف ايشان هستيم ، و از حرف بعديشان ميترسيديم –ما در آن شرايط منتظر بوديم كه تا لحظاتي بعد از كلاس بيرون شده و احتمالاً شنونده چند فحش هم باشيم- كه يكدفعه خانم معلم با عصبانيتي كه تا به حال نديده بوديم گفت : «من به خانوم اخوان هم ميگم ! از اين به بعد آيسا و نسترن ميتونن سركلاس نيان!!!!» خيالمان راحت شد ؛ اما شرايط عجيبي پيش آمده بود و ما با دقت جريان را دنبال ميكرديم . گويا به طور ناخودآگاهي نميخواستيم يك لحظه از اين دقايق را هم از دست بدهيم . آرامش حاصل از شنيدن نام آيسا و نسترن به جاي نامهاي معصومه ، قدسيه ، حانيه ، محيا ، هانيه و مريم و... چندان دوام نياورد(به حساب خودخواهي نگذاريد!!!) و جاي خود را به سرعت به يك تعجب بزرگ داد . تماشاي اين عصبانيت شگفت انگيز ما را ميخ كوب كرده بود ! هرگز معلم عربي را اينگونه نديده بوديم ! شايد پيشتر هم در مواقعي عصباني شده بودند -هر چند يادم نيست اما شايد- ولي چنين چيزي براي معلمي كه هر چه از او بهياد داشتيم خنده بود و شوخي و سربهسر گذاشتن واقعا غير ممكن به نظر ميرسيد . زنگ كه خورد خانم معلم در را محكم كوبيد و رفت توي دفتر و چيزهايي به خانم بهبهان گفت كه كاملاً قابل حدس زدن است . نسترن گريه ميكرد ، تمام صورتش را اشك پوشانده بود . آيسا را درست يادم نيست اما فكر ميكنم آنچه كه بيشتر در او ديده ميشد يك بغض بزرگ بود كه هر لحظه امكان داشت بشكند. از مدرسه خارج شديم . معلم شوخ طبع ما جواب خداحافظي هيچ كس را نداد و با عصبانيت ، به سرعت رفت ... . ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
سه شنبه 5 آبان1388ساعت 15:31 توسط |
|
|
|
|
سلام دوستان!
اين همون خاطرهايه كه قبلا قولشو داده بوديم ! همون كه قرار بود با يه فايل ضميمه همراه باشه ، البته هنوز هم قراره ! ولي اون فايل رو انشاا... در بخش پاياني خاطره براتون ميذاريم . خاطره خيلي جالبيه ! پيشنهاد ميكنم همه بخوننش ، چون مثل يه داستان ادامهدار ميمونه ، فكر نكنم خستتون كنه . اگه اين متنو خونديد و به نظرتون اومد كه كلاس سردي داشتيم ، بدونيد اين از ناتواني قلم من بوده ، كلاسي كه اين خاطره مربوط به اونه ، كلاسي بود پر از خنده . يك بارسال اول معلممون گفت : شما سر كدوم كلاسي اينقدر ميخنديد ؟ ما گفتيم سركلاس انشا ! البته من خودم شخصاً از كلاس انشاي سال اولم متنفرم !!!!!!!! خستتون نميكنم !!!!! بفرماييد : --------------------------------------------------------------------------------------------------------------- همه چيز از همان روزهاي اول شروع شد ؛ روزهاي اول سال تحصيلي ۸۶-۸۵ ، سال اول راهنمايي. همه چيز همان روزها شروع شد كه وقتي او به كلاس ميآمد ، تقريباً همه خوشحال و چند نفري ناراحت بودند .خوشحال و ناراحت از شوخي ها و سربهسر گذاشتن هايش ، خنديدنهايش . بعضيها آن را ميپسنديدند و بعضي هم (بيپرده ميگويم) از آن متنفر بودند . اما همه (تأكيد ميكنم ،همه ) سر يك چيز توافق داشتند ؛ آن هم درس دادنش بود كه ما را از حفظ كردن و تكرار در خانه و اتلاف وقت بينياز ميكرد . معلم عربي ، حتي لغت هاي تازه را هم درس ميداد . به اين شكل كه قبل از شروع درس جديد پاي تابلو ميرفت ، با خط خوانا و درشتش -با همان گچهاي خوشرنگي كه در مدرسه مثل آن ها پيدا نميشد و ما گاهي از آن ها كش ميرفتيم - يك كلمه جديد عربي مينوشت و جلو آن معني فارسي اش را ، بعد كلمه عربي را ميخواند و ما با هم معنياش را ميگفتيم . يكي از لغات درس اول سال اول -خوب يادم است- کَنْز بود ، يعني گنج . -«بچهها كتاباتونو ببندين.» صداي كفش ...صداي گچ كه تند روي تخته كشيده ميشود ... -«کَنْز؟!» ما باهم :«گنج.» -«کَنْز؟!» -«گنج.» -«گنج؟!» -«کَنْز.» -«گنج؟!» -«کَنْز.» -«کَنْز؟!» -«گنج.» دوباره صداي گچ و صداي كفش ... *** وقتي كه كسي چيزي ميگفت و خنده دار بود ، بچهها ميخنديدند . او با همان لحن مخصوصش غليظ ميگفت :«زهر!!!!!!!!»و بچهها بيشتر ميخنديدند. حتي كساني هم كه از اين شوخيها بدشان ميآمد ، آن ها هم ميخنديدند . *** سال اول گذشت و سال دوم رسيد . (مريم ، يعني همين مريمي كه از نويسندگان وبلاگه اواسط سال اول رفت تهران و سال سوم دوباره برگشت) سال دوم درس اصلي ما صيغه ها بود و فعل ماضي و مضارع و ضماير متصل و منفصل. يك روز گفت : «بچهها براي هفته ديگه يه دست چپ آخر دفترتون بكشيد.» هر كس يه چيزي گفت . پريا گفت :«آخه من چپ دستم!!!» خانم معلم هم باز هم با همان لحن خاص گفت :«هيچ كس هم نيست كه تو دستشو بكشي ؟!» بود . ولي بيشتر ما نكشيديم و سر كلاس مرحله به مرحله گفت كه چه كار كنيم . -«دستو كه كشيدين شصتتون رو بكنيد ۲ قسمت ، بقيهرو هر كدام ۳ قسمت .» يكي گفت :«ناخون هم بكشيم ؟» شايد هيچ حرفي نزد ، شايد هم گفت : لاك هم بزن ، شايد هم ... درست يادم نيست. وقتي كه ميخواست صيغه ها را درس بدهد ، با دوم الف ادغام شديم . وقتي كه اسم صيغه راآورد يكباره همه زير خنده زدند . به قول او ما منحرف بوديم . مريم-نه اين مريم- هميشه ميگفت دوست دارد به امارات برود و دلايلي داشت . همه هم ميدانستند كه دليلش چيست . يكبار كه درسمان مربوط به مهماني حيوانات بود، به مريم گفت : «تو امارات حيواناشان عربي حرف ميزنن !!!!!!» همه خنديدند. هدف از گفتن اين موضوع اين بود كه بدانيد چهطور كلاسي داشتيم . كلاسي پر از شوخي و سربهسر گذاشتن ؛ پر از خنده... . ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
شنبه 2 آبان1388ساعت 18:42 توسط |
|
|
|
|
سلام خوبین؟ خوشین؟ این پست اولین پست منه.امیدوارم پست خوبی از آب دربیاد. اما متاسفسانه این آپ مخصوص بروبکس 306(101+102+103)است با اجازتون پس بقیه تخلیه کنن لطفا. اولا باید بگم که این عکسایی که در ادامه ی مطلب میبینید ریشه های عمیقی در خاطراتمون دارن.اما هر کسی نمیتونه عکسارو ببینه یعنی باید وباید و باید306ی باشی.پس اگه میخوای عکسارو ببینی لطفا برای این که مطمئن بشم از خودمونی اون عدد سه رقمی شماره پلاک مستر غروی رو بزن و برو فیض ببر.خیلی باحالن فقط مواظب باش از خنده روده بر نشی گلم.............. در ضمن هر کس با دیدن عکسش غمگین یا ناراحت یا خشمگین یا اندوهگین یا پژمرده یا افسرده و یا.....شد به من تو یه نظر خبر بده در ارز 1 میلیونیم ثانیه عکسشو از صحنه ی روزگار حذف میکنم.هرچند فکرنمیکنم هیچ کس اینقدر بیذوق تشیف داشته باشه!!! در ضمن اگه بشنوم از 306ی ها کسی اومده و عکسارو دیده و فیضشو برده و بدون نظر پاشده رفته من میدونم و اون........ ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 19:57 توسط |
|
|
|
|
سلام
اميدوارم همگي سلامت باشيد ! ببخشيد به خاطر اين تأخير چند روزه ! الآن كه راستش خاطره جذابي آماده ندارم ، اما تا چند روز آينده يك خاطره ☺جالب☺ همراه با (احتمالا) يك فايل ضميمه براي درك بيشتر و بهتر اين خاطره خواهيم گذاشت . فعلا شعر زير را بخوانيد . خدانگهدار ☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺ تو چه سادهاي و من چه سخت تو پرندهاي و من درخت آسمان هميشه مال توست ابر ، زير بال توست خوش به حال تو كه ميپري راستي چرا دوست قديميات درخت را ، با خودت نميبري؟ فكر ميكنم توي آسمان جا براي يك درخت هست هيچ كس در بزرگ باغ آفتاب را روي ما نبست. يا بيا و يا تكهاي از آسمان براي من بيار، يا مرا ببر، توي آسمان آبيات بكار. خواب ديدهام دست هاي من ، آشيانه تو ميشود قطره قطره قلب كوچكم ، آب و دانه تو ميشود ميوهام ؛ سيب سرخ آفتاب برگ هاي تازهام ؛ ورق ورق نور ناب خواب ديده ام ، شب ستارهها از تمام شاخههاي من تاب ميخورند ريشه هاي تشنهام ، توي حوض خانه خدا ، آب ميخورند من هميشه خواب ديدهام ولي، راستي هيچ فكر كردهاي ، يك درخت توي باغ آسمان چقدر ديدنيست ؟! ريشههاي ما اگرچه گير كرده است ميوههاي آرزو ولي رسيدنيست ... . عرفان نظرآهاري
ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 18:26 توسط محيا |
|
|
|
|
همیشه قصه به سر می رسید چه بی تفاوت بود برای مادر من غربت مدام کلاغ
چرا نمی دانست کلاغ قصه ی من را با خودش کجا برده؟ چرا نمی پرسید؟ من از اول هر قصه به یاد او بودم کلاغ قصه ی دیروز تو باز در راهی؟ به خانه ات نرسیدی هنوز؟! چقدر پیر شدی! کجاست عاقبت این همه سفر کردن؟ کلاغ اول آن اوارگی یادت هست؟ کبوتران بودند ،عقاب ها بودند و نیز کرکس ها سیاه معمولی به جز تو هر که پری داشت ، لانه ای هم داشت چرا تو را این گونه در به در کردم ؟؟!! همیشه قصه به سر می رسید چه بی تفاوت بود برای مادر من غربت مدام کلاغ ------------------------------------------------------------------------------ سلام . من اصولا شعر و معر دوس ندارم.... اما دلیل این که اولین پستم رو با شعر شروع کردم : من از این شعر خیلی خوشم می آد و اما ، این شعر رو معلم انشای دوم راهنماییمون برامون خوند(سرکار خانم کرمی) که ایشون هم خیلی برای من محترم هستند... وقتتونو نمی گیرم .... پاینده باشید ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
یکشنبه 26 مهر1388ساعت 22:47 توسط مریم |
|
|
برگ اول پست الکترونیک آرشیو طراح قالب |
|
قدسیه محيا مریم معصومه هانیه |
|
اين درختانند همچون خاكيان
دستها بركرده سوي آسمان با زبان سبز و با دست دراز از ضمير خاك ميكويند راز مولوي -------------------------------------------- ما چند نفر از دانش آموزان فرزانگان همدان هستیم که سال تحصیلی88-87 در کلاس ((سوم الف)) بودیم(سوم راهنمایی). و حالا وارد دبیرستان شدیم و شدیدا دلتنگ خاطرات مشترک شیرینمان هستیم و این غم تلخ ماست . خاطرات و درد دل هایمان را مینویسیم . |
|
اردیبهشت 1389 اسفند 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 |
|
آغاز ريشه هاي خاطره |
|
بابونههاي گرين هانیه پرسپوليسي معصومه استقلالي صورتي شايسته آسمان پارس تک پسر::قالب ساز |
|
|
|
افراد آنلاين: تعداد بازديدها:
|
|
RSS
|